من از نگاه خسته ي پيران دردمند
من از فروغ ديده ي طفلان بي گناه
من از نياز ريزش ديوار هاي شهر
من از خواب پرسش خاموش هر نگاه
من از سحر كه تيغ كشد بر درنگ شب
من از شفق كه رسم كند صحنه ي نبرد
من از غريو شيهه ي اسبان بي سوار
من از غبار خفته در اغوش راهها
من از پرنده
ا بر
شكوفه
درخت
سيل
از هر چه زندگي است
حتي من از تلاش همين ياس پيرمان
كه امسال هم بهار به فرقش شكوفه ريخت
احساس شرم مي كنم و
رنج مي برم.